






1-در شهر خرم آباد از استان لرستان:شرایط عبارتند از:
*داشتن باشگاه بدنسازی
*داشتن حداقل یک مقام نائب قهرمانی در مسابقات قویترین مردان ایران
*داشتن عکس یادگاری و امضا از فرامرز خود نگار و محراب فاطمی
*بازگرداندن کمک های مردمی مفقود شده در زلزله بم به مسئولان ذیربط!!!
*نکته:در صورتی که عضلات شکم شش طبقه باشند امتیاز ویژه محسوب خواهد شد!(5 امتیاز)
2-شهر تبریز از استان آذربایجان غربی.شرایط عبارتند از:
*تلفظ حرف ق
*ادای کلمات قلقلک و قوز بالای قوز بدون کوچکترین اشتباه!
*دانستن جواب مسئله 2X2 از لحاظ مختلف
*بلد بودن جک های متعدد درباره بچه های تهران
*داشتن مدال لیاقت و شجاعت از اداره فرهنگ و هنر تبریز جهت بستن بمب به کمر و منفجر کردن کامیون حامل جک های صادراتی تبریز به استان های همجوار.
3-شهر زاهدان از استان سیستان و بلوچستان.شرایط عبارتند از:
*توانایی قورت دادن سه کیلو تریاک
*توانایی عبور 20 کیلو محموله مواد مخدر از جلوی مأموران مرزبانی
*داشتن مزرعه خشخاش
*آشنایی دیرینه با عبدالقمر خان قاچاقچی پاکستانی
*دارای رفت و آمد خانوادگی با جمشید هاشم پور!
4-شهر رشت از استان گیلان.شرایط عبارتند از:
*داشتن رو حیه مهمان نوازی!
*داشتن روحیه مهمان نوازی!
*داشتن روحیه مهمان نوازی!
*.......
5-شهر قزوین از استان قزوین.شرایط عبارتند از:
*نداشتن چشم طمع به برادر دوست دختر!
*توانایی خم شدن و استقامت در وسط شهر قزوین!
*[...] و [...]
6-شهر اصفهان از استان اصفهان.شرایط عبارتند از:
*خوردن موز به صورت دو بار در هفته!
*دست و دلباز بودن
*داشتن حداقل سه بار سابقه دعوت دوستان به شام یا نهار و یا یکبار برگزاری مهمانی فامیلی
*ننازیدن به سی و سه پل و سایر ابنیه تاریخی!
*راستگویی و صداقت!!!
7-شهر های سنندج و کرمانشاه از استان های کردستان و کرمانشاه.شرایط عبارتند از:
*توانایی پوشیدن شلوار استرج و تنگ به مدت 24 ساعت
*نداشتن سیبیل
*تعهد به خاک ایران و نداشتن ادعای استقلال طلبی!
*نداشتن سابقه دعوا و قلدری
*نبریدن سر نویسنده این مطلب!!!
8-شهر آبادان از استان خوزستان.شرایط عبارتند از:
*کوتاه کردن پشت مو و استفاده از عینک آفتابی فقط در صورت لزوم و زیر آفتاب!
*پوشیدن پیراهن و شلوار سفید
*نداشتن هیچ گونه ادعا نسبت به همنشینی با راکی-رامبو-جکی چان-بروسلی و بیل کلینتون
*نداشتن هیچ گونه ادعای مالکیت نسبت به برج ایفل برج پیزا-مجسمه آزادی و برج میلاد!
*داشتن روحیه راستگویی و حقیقت طلبی(یعنی زیاد لاف نیاد)
9-شهر یزد از استان یزد.شرایط عبارتند از:
*توانایی زیستن در آب و هوای خوش.
*آشنایی با اشیائی چون چمن-سبزه-قناری و سایر موجودات زنده ساکن مناطق خوش آب وهوا
*نداشتن روحیه آب زیر کاه و رندی
*ادای حرف های خ و ق بدون تشدید
10-شهر تهران از استان تهران.شرایط عبارتند از:
*داشتن تنها دو دوست دختر دیگر
*آشنا نبودن با معنی و مفهوم کلمات دودره-تلکه-تیغیدن و ....
*داشتن روحیه جوانمردی
*مرد بودن!
۱۱-شهر اراک از استان مرکزی:
*نخوردن آبگوشت به مدت ۲ هفته (خوردن سیرابی کله پاچه و غیره هم ممنوع است)
*استفاده از کلمه ی "من" به جای "مو" در تمام فصول
*قبول کردن اینکه شهر قم دیگه جزو استان اونها نیست
*عدم تولید فتیر به مدت ۳۳ روز
بهترین دوست دختر را با بهترین اخلاق از ما بخواهید.سازمان اداره و سازماندهی و نظارت بر امور روابط ! همراه با گواهینامه ایزو میزو 2000 در مدیریت و کیفیت کالا.واحد نومنه سال در سال 85.

کریس پدر نیکلاس میگه: " ۱۵ دقیقه بعد از اینکه پزشکان گفتند هیچ مشکلی نیست ما مطمئن شدیم این معجزهای از طرف خداست ".
کلمات کلیدی:معجزه+مطالب جالب
فکر کنم یه سر باید برم ببینم چه خبره !


اين آقا كه پشت فرمان اتومبيل نشسته، يك خانم است. يك خانم اهل عربستان سعودي كه زنان در آن كشور عشق عجيبي به رانندگي دارند، ولي قوانين چنين اجازه يي به آنها نمي دهداين خانم آقانما كه عكس و گزارش مربوط به او در شماره ديروز نيويورك تايمز به چاپ رسيده در صحنه يك سريال تلويزيوني مشغول رانندگي است كه در آن آقاي كارگردان علاقه عاشقانه زنان عربستان را به رانندگي به تصوير كشيده است.شايد با ديدن اين سريال مسوولان بلندپايه سعودي به رحم آيند و بخشي از حقوق اجتماعي زنان را به آنان بازگردانند.البته اين را هم بگوييم كه مردان عربستان مدعي اند زنان اين كشور از بسياري از آزادي هاي مدني برخوردارند
شايد داستاني كه برايتان تعريف ميكنم خنده دار باشه. اما براي من بهيچوجه اينطورنيست. داستان زندگي من از يك روز بهاري شروع شد كه پدر و مادرم با كاري كه كردند مرا مجبور به آمدن به اين دنيا كردن!!
در بيمارستان وقتي دكتر مرا به پدرم نشان ميداد ناگهان از من بادي پرصدا در رفت كه همه را به خنده انداخت. اما وقتي اين مساله 5 يا 6 بار پشت سرهم جلوي دكنر انجام شد او ناگهان با چهره اي مضطرب مرااز پدرم گرفت و بعد از چند روز مشخص شد كه من دچار بيماري كميابي به اسم گوزوفروييد هستم كه گوزيدنم دست خودم نيست و ناخواسته هي گوز ميدهم.
دكتر گفته بود كه اين بيماري خطري ندارد ولي غيرقابل معالجه است و از هر يك ميليارد نفر فقط يكي به آن مبتلا ميشود. پدر و مادر بيچاره من كه كاري از دستشان برنميامد!!!
مرابه خانه بردند و تا آنجا كه ممكن بود به من محبت ميكردند از همان كودكي يادم هست كه خانم مربي ما در مهد كودك هيچوقت به پيش من نميامد و از من به شدت بدش ميامد. بقيه بچه ها هم پدر و مادرشان از ترس اينكه اخلاق من روي آنها تاثير بگذارد اجازه نداده بودند با من صحبت كنند هيچوقت مرا همبازي خود نكردند و من هميشه تنها بودم. اين تنهايي باعث شد به بدبختي خودم خيلي فكر كنم و در نتيجه از همه آنها باهوشتر بشوم!!!!
هرچند كه بهمين خاطر عقده پذيرفته شدن در جمع به شدت در من افزايش مي يافت
هفت ساله كه شدم وقت مدرسه رفتن من شد و من به همراه پدرم براي ثبت نام به مدرسه كنارخانه مان رفتيم. وقتي در دفتر مدرسه مراديد با خنده به من گفت: به به چه پسر خوشگلي. بگو ببينم چندسالته؟ و من درجواب ناخواسته گوزيدم. مدير جاخورد و به پدرم نگاهي كرد كه سراسيمه جريان راتوضيح ميداد.
اما ديگر حاضر نشد مرادر آن مدرسه بپذيرد و با گفتن جا نداريم ما را محترمانه بيرون انداخت و من مجبور شدم دبستان را در مدرسه اي خيلي دورتر از خانه بگذرانم و اين اولين بدبياري نسبتا بزرگ من يود.
سال اول معلمي داشتيم كه خيلي دلش به حال من ميسوخت و به همين خاطر بقيه بچه ها جرات نميكردند مرا مسخره كنند.اما سال دوم معلم ما خيلي بداخلاق بود و اكثرا دنبال بهانه ميگشت تا بتواند كسي را تنبيه كند و من بالاخره اين بهانه را بدست او دادم. من هميشه دور از معلم و در ميز آخر مينشستم و چون هيچكس حاضرنميشد كنار من بنشيند و حتي ميز جلويي من خالي بود خيلي تو چشم بودم. در همان ابتداي سال بالاخره معلم مرا به پاي تخته براي درس پرسيدن صداكرد و من با ناراحتي در حاليكه سعي ميكردم خودم را تا آنجا كه ممكن بود نگهدارم به پاي تخته رفتم. معلم از من هر سوالي ميپرسيد جواب ميدادم اما بعد چند لحظه فهميدم كه بايد بگوزم و تمام تلاش خودم را كردم كه اين گوز بيصدا باشد. اما متاسفانه ناگهان در همان لحظه ايكه معلم كاملا نزديكم بود با صداي بلند گوزيدم و همه بچه ها با سر و صدا شروع به خنديدن كردند. اين مساله باعث شد كه معلم مرا با كتك بيرون بياندازد. بخاطر اينكار نزديك بود اخراجم كنند اما با شنيدن بدبختي من دلشان سوخت و فقط مرا به مدرسه اي بسيار بد فرستادند كه در آن حتي معلمها جلوي ما ميگوزيدند
بعد از مدتي راههايي براي كنترل گوزم پيداكردم. مثلا از بعضي غذاها مثل لوبيا پرهيز ميكردم و يا به كونم ادوكلن ميزدم تا وقتي ميگوزم بوي گند كسي را متوجه نكند.اما گوزم هم لجبازي ميكرد و هر روز بدتر ميشد طوريكه در هر روز دو ساعتي گوزم دراختيارم نبود. يكروز كه داشتم در بطري نوشابه راباز ميكردم از صداي بلند باز شدن ان فكري به سرم زد و چوب پنبه اي كوچك تهيه كردم و أن راسايز كون خودم تنظيم كردم تاديگر وقت و بيوقت كونم اظهار وجودنكند. اينكار باعث شد كه تا حد زيادي گوزم كنترل شود اما چند عيب داشت. اول اينكه بعضي وقتها دلم خيلي شديد درد ميرفت و دوم اينكه بعد از مدتي انقدر به كونم فشار ميومد كه مانند سر نوشابه با صدايي چوب پنبه به درون شورتم پرتاب ميشد و گوزم با شدت بيرون ميزد. و به علت صداي ان همه متوجه ميشدند. در اخر براي اين مشكل هم راه حلي پيدا كردم. كه البته زياد موثر نبود. اما بعضي وقتها جلوي در نوشابه را ميگرفت و ان اين بود كه يك شورت زنانه خيلي خيلي چسب ميپوشيدم و بعد روي ان شورت خودم را ميپوشيدم و به اين وسيله حتي صداي چوب پنبه راهم كمي كنترل كردم.
در خانه همه به گوزهاي ناگهاني من عادت داشتند اما من اجازه شركت در هيچكدام از مهمانيهاي فاميل رانداشتم و فقط اجازه داشتم بعضي اوقات به خانه خاله ها يا عمه هايم بروم. انها هم هروقت مرا ميديدند روترش ميكردند و بلافاصله به تمام خانه اسپري خوشبوكننده ميزدند. اين مسئله باعث شده بود كه من خيلي كم وقتم را با فاميل بگذرانم و موجودي نفرت انگيز و بدبو در فاميلمان به شمار بيايم
يكبار در دوران دبيرستان چند تااز بچه ها خيلي دور و بر من ميپلكيدند. بعد از مدتي متوجه شدم خيالات بدي درمورد من در سر دارند و براي همين به آنها روي خوشي نشان نميدادم. چون خيلي باهوش بودم چند دوست پيداكرده بودم كه انها هم مرا بخاطر كمك كردن دردرسها ميخواستند و براي همين ديگر عقده پذيرفته شدن در جمع نداشتم. در مدرسه خيلي كم از جريان من بااطلاع بودند. چون با عوض كردن جايم و تا حد زيادي كنترل گوزم توانسته بودم بيماري خودم رااز اكثر بچه ها پنهان كنم. يكروز يكي از همان بچه هاي شرور به من گفت كه به خانه او بيايم و در درسها كمكش كنم و من كه فكرميكردم حتما با اينكارم ديگر اذيتم نخواهند كرد قبول كردم. وقتي به خانه او رسيديم متوجه شدم بقيه دوستانش هم در انجا هستند و خيلي ترسيدم. به محض رسيدن انها مرا به اطاق كناري بردند و به زور لباسهاي مرا دراوردند. از بد حادثه تا چشمشان به شورت زنانه و چوب پنبه درون كونم افتاد ديگر مطمئن شدند كه من كونيم. و با خوشحالي ميخواستند مرا بكنند كه اولين گوز را زدم. يكي از داخل جمع گفت: نترس درد نداره كه من دومين گوزرادادم و شروع كردم به گوزيدن. هواي اطاق انقدر غير قابل تحمل شد كه يكي از انها به درون توالت رفت و شروع كرد برگرداندن. بلافاصله مرا مجبوركردند كه لباسهايم را بپوشم و مرااز خانه بيرون كردند. با خوشحالي فهميدم كه گوزمن هميشه برايم بدبخت نخواهداورد و دستي به نوازش به كونم كشيدم.
چون خيلي دلم ميخواست راهي براي معالجه خودم پيدا كنم موقع انتخاب رشته براي دانشگاه، پزشكي راانتخاب كردم و با هوش فوق العاده خودم توانستم با رتبه بالا قبول بشوم. در دانشگاه تااونجاييكه ممكن بود درباره بيماري خودم و راههايي كه به نظرم ميرسيد تحقيق كردم اما نتونستم به نتيجه برسم. از طرفي فهميدم بعض غذاها باعث ميشه گوز ادم عقب بيفته وشروع كردم به ساختن دواهايي براي هر چه عقب افتادن گوزم. اما بعد از مدتي فهميدم اگر فاصله زمان گوزيدنم را هر چه بيشتر كنم براي بدنم خيلي بد خواهد بود و مرا ضعيف ميكند
چون دانشگاه من در يك شهر ديگر بود بايد دائما در سفر بودم. يكبار در اتوبوس بين راه يكي از اساتيد دانشگاه همسفر من شده بود و با هم مشغول بحث در مورد موضوعي بوديم كه متوجه شدم بزودي شروع خواهم كرد به گوزيدن. براي همين تندي خستگي را بهانه كردم و خودم را به خواب زدم. در اتوبوس جاي ديگري نبود كه من بنشينم و از طرفي بلندشدن و جاي ديگر نشستن هم موجب رنجش استادم ميشد. با ناراحتي فكر ميكردم چه كار كنم كه صداي چوب پنبه مرا متوجه كرد كه گوزيدنم شروع شده است. شروع كردم به بلند خر و پف كردن تا صداي گوزم را كسي متوجه نشود. اما بوي بدي كه گوزم داشت همه را ناراحت كرده بود. با اينكه هوا سرد بود تمام پنجره هاي اتوبوس ظرف چند لحظه باز شد و همه نگاهها به اطراف بود تا مسبب اين بوي بد مشخص شود. دو بچه كه در صندلي جلويي بودند بوسيله پدر و مادرشان به شدت كتك خوردند و به عقب اتوبوس تبعيد شدند. اما چون بو قطع نشد همه متوجه بيگناهي انها شدند و خشم همه بخصوص پدر و مادر بچه ها نسبت به كسيكه ميگوزيد شدت گرفت. كم كم همه متوجه شدند كه بو از طرف صندلي ماست. استاد من باناباوري به من نگاه ميكرد و سعي ميكرد به خودش بقبولاند كه اين كار كار من نيست. در همين موقع پيرمردي كه صندلي عقب نشسته بوددستش را بلند كرد و محكم زد پس كله من و گفت:اي خاك تو سرت. خوب اروم بگير ديگه. و ناگهان همه بلند شدند و شروع كردند به فحش دادن به من و نتيجه اين شد كه در نزديكترين جايي كه ميشد پياده ام كردند. سريع خودم را به دانشگاه رساندم و خواستم استادم را ببينم كه حاضر نشد مرا ملاقات كند و بعد از هزار دردسر و مدرك اوردن كه مريضم توانستم از اخراجم از دانشگاه جلوگيري كنم
شاگرد اول بودن و زيباييم باعث شده بود كه خيلي از دخترهاي دانشگاه كنار من بپلكند. اما من به هيچكسي جرات نميكردم محل بذارم چون ميدونستم اگر بفهمند كه من چه مريضي دارم ابروم ميره. اما يكي از دخترهاي دانشگاه بقدري خوشگل بود كه من نخواسته عاشقش شده بودم. با اينكه ميدونستم بخاطر مريضيم هيچوقت ممكن نيست زن من بشه ولي شبها به يادش اشك ميريختم.از قضاي روزگار اونم انگار منو مي خواست اما هر بار كه طرفم ميومد من به ناچار ردش ميكردم. يك روز خيلي با خودم فكر كردم و به خودم گفتم:اخرش كه چي؟ حالا كه من اونو ميخوام و اون منو، شايد اين مسئله را بتونه درك كنه و راضي بشه با من ازدواج كنه. بهمين خاطر بود كه يك روز توي حياط دانشگاه روي يك نيمكت نشستيم و من دستشو توي دستهام گرفتم و شروع كردم به مقدمه چيني كه ازش تقاضاي ازدواج كنم كه ناگهان صداي چوب پنبه امد. خوشبختانه انقدر حواسش به من بودكه متوجه نشد. سريع بلندش كردم و به جايي پر سر و صدا بردمش و قدمهايم راهم تند كردم تا از گوزهايي كه ميدادم دورتر برويم تا بوشو نفهمه. از شانس من صداي گوزهام در سر و صداي محيط گم شد.اما بعد از مدتي سريع راه رفتن به من گفت: كه خسته شده و هر چي بهش گفتم بيا قدم بزنيم ،اينطوري شاعرانه تره. گوش نكرد و نشست.از ناراحتي غصه دار شدم. كنارش ننشستم و سعي كردم ايستاده با او صحبت كنم تاهرچه ميتوانم از او دور تر باشم تا گوزم تمام بشه. ازم پرسيد:خسته نشدي؟ و من جواب دادم:نه اينجوري راحتترم. به من گفت: يعني دوست نداري حتي كنارم بنشيني؟ بهت ميگفتم كه عشقم يكطرفه است!!
عليرغم ميل باطني مجبورشدم كنارش بنشينم اما فاصله خودم را حفظ كردم. اخمي كرد و كاملا خودشو به من چسبوند.از ناراحتي با صداي بلند گوزيدم. خيلي جا خورد و نگاهي به من كرد و با گوز بعدي من كيفشو محكم به صورتم زد و بلند شد و رفت. انقدر ناراحت شدم كه همانجا نشستم و شروع كردم به گريه كردن.
خوشبختانه متوجه شدم كه سحر از اين جريان توي دانشگاه به هيچكس هيچ حرفي نزده و اين باعث شد بيشتر عاشقش بشم. هر بار هم رو ميديديم رو شو بر ميگردوند و يكبار هم كه به اجبار با هم در اسانسور تنها شده بوديم شروع كرد به گريه و با نگاهي گناهكارانه به من رفت.
يكروز توي راه دانشگاه اونو ديدم كه تنها داره مياد تا منو ديد ميخواست مسيرشو عوض كنه ولي من جلوشو گرفتم و بهش نامه اي دادم كه تمام ماجرا رو توش توضيح داده بودم و ازش خواستم هيچ حرفي به من نزنه و فقط اون نامه را بخوانه و سريع در رفتم. فرداي اون روز من و سحر خبر نامزدي خودمونو همه جا اعلام كرديم و من شدم نامزد سحر
روز عروسي تا ميتونستم داروهايي كه گوزم را عقب مينداخت خوردم و يك چوب پنبه محكم درون كونم گذاشتم. تااخرهاي مراسم خبري نبود اما موقعيكه اكثر مهمونها رفته بودند و فقط فاميلهاي نزديك دو خانواده مونده بودند صداي چوب پنبه اومد. بلند شدم تا خودمو به بيرون برسونم كه ديدم دوربين فيلمبرداري داره دنبالم مياد. يكجوري ردش كردم و رفتم توالت. نزديك به 20دقيقه ميگوزيدم اما تموم نميشد. اخرهاش بود كه ديدم فيلمبردار داره داد ميزنه:اينجاست. اينجاست. پيداش كرديم. و ناگهان صداي مهمونها اومد كه ميگفتند نكنه حالش به هم خورده باشه. بيا بيرون و گرنه درو ميشكنيم. هي گفتم چيزي نيست اما مادر سحر كه مشكوك شده بود ميگفت: پس بيا بيرون ديگه زشته. مادر من و فاميلم همه سعي ميكردند اونو يكجوري مشغول كنند تا گوزم تموم بشه.اما مادر سحر كه از اول بخاطر رفتار مشكوك من در دوران نامزدي به من شك داشت داد زد:اصلا ميدونيد چيه؟ من ميدونم اين معتاده. الانم رفته اون تو خودشو بسازه. من بدبخت تو توالت انقدر ناراحت شدم كه سريع اومدم بيرون و در حاليكه ميگوزيدم پدر و مادر سحر و به همراه پدرمادرم بردم يك گوشه و تمام ماجرا رو براشون توضيح دادم. سحر و پدر مادرم شروع كردند به طرفداري از من ولي پدر و مادر سحر ميگفتند حاض رنيستند دخترشون با همچين ادمي زندگي كنه و ميخواستند كه كاري كنند كه من وسحر از هم جدا بشيم كه با حرف سحر كه من شوهرمو دوست دارم ساكت شدند. پدرسحر گفت:پس يا اونو انتخاب كن يا ما رو. ووقتي سحر منو انتخاب كرد پدرش همونجا جلوي همه گفت كه دختري به اسم سحر نداره و ما روانداخت بيرون. هر دو خيلي ناراحت بوديم كه شب عروسيمون اينجوري شد. اما خوب كاريش نميشد كرد و زندگي خودمونو شروع كرديم.
بعد از فارغ التحصيل شدن از دانشگاه منو سحر با هم يك مطب باز كرديم و شروع كرديم به كاركردن. كم كم زندگي با سحر كار خودشو كرد و من فهميدم كه خيلي خوشبختم. هنوز مريضي من در حال شدت گرفتن بود. طوريكه در اطاقم مجبور بودم هميشه اسپري خوشبو كننده بزنم و براي صداش هم نوارو بلند ميكردم و با مريض حرف ميزدم. هر چند وقت يكبار بخاطر مريضيم دچار مشكل ميشدم. اما مشكلات انقدر بزرگ نبود. فقط بسكه با مريضهام يا بقيه ادمها كه فكر ميكردند دارم بهشون توهين ميكنم دعوا كرده بودم تمام كلانتريهاي دور و اطراف منو ميشناختند و موقع مريض شدنشون مجبور بودم مفت و مجاني معالجه شون كنم
يكبار براي خريد يك ماشين با كسي معامله كردم كه سرم حسابي كلاه گذاشت و مجبور شدم ازش شكايت كنم. روز دادگاه در جلوي قاضي اون مرد تمام جريانو به نفع خودش تعريف كرد و منو كاملا گناهكار دونست. وقتي قاضي منوبه جايگاه دعوت كرد از شدت عصبانيت انقدر ناراحت بودم كه يادم رفت نبايد به قاضي نزديك بشم و به كنار قاضي رفتم و شروع كردم به دفاع از خودم كه ناگهان گوزيدم. همه حاضران زدند زير خنده ولي گوز من ادامه داشت. قاضي دادگاه بقدري عصباني شد كه نه تنها منو محكوم كرد بلكه تا چند روز به جرم اهانت به قاضي توي زندان بودم.
ازاين وضع خسته شده بودم. شروع كردم به مطالعه و تحقيق. بايد راه حلي براي درمان بيماريم پيدا ميكردم. ولي هر چه ميگشتم كمتر راهي پيدا ميشد. تحقيقات من چند سال طول كشيد. در اين مدت چندزبان خارجي ياد گرفتم تا بتونم كتابهاي مختلف را بخونم. در شيمي، فيزيك، زيست شناسي و حتي جانور شناسي خبره شدم. امااون چيزي كه ميخواستم پيدا نشد كه نشد. يك روز كه داخل خونه بودم و دنبال ادوكلن ميگشتم تابه كونم بزنم تا بوش كمتر بشه هرچي گشتم ادوكلن پيدا نكردم. عصباني شدم عصر همانروز يك قرار مهم داشتم و بايد عجله ميكردم. پيش خودم گفتم: چي ميشد اگر ادوكلن خودش ازكونم ميومد بيرون كه ناگهان شوكه شدم. فهميدم كه علاج بيماريم را پيدا كردم.سريع در جستجوي مواد خام دارويي گشتم كه وقتي ان را بخوري به جاي بوي بد، بوي خوب بگوزي. بعد از حدود يكسال بالاخره موفق شدم و دارويي ساختم كه هر كس ان راميخورد گوزش بوي عطر گل ميداد. بطور ازمايشي يك ماه از ان استفاده كردم و متوجه شدم كه كاملا درست كار ميكند. از خوشحالي در پوست خودم نميگنجيدم و بلافاصله اين دارو را به ثبت رساندم. بعد از مدت كوتاهي راه حل من مثل بمب در تمام دنيا تركيد و همه شروع كردند به استفاده از اين دارو.
حتي خبر رسيد پسرهاي جوان اول اين دارو را ميخورند و بعد در مهمانيها شروع ميكنند به گوزيدن تابوي خوشي هوا را پركند.
مشهور شده بودم و پولدار. بلافاصله جايزه نوبل را به من دادند. كارخانه هاي من در تمام دنيا شعبه داشت. توانستيم با كمي تلاش اسانسهاي مختلفي براي اين دارو پيدا كنيم مثلا عطر گل ياس، عطرگل ميخك، عطر گل ميمون... همه هر صبح بعد از مسواك اين دارو را ميخوردند و سركار ميرفتند. گوزيدن يك كار با ارزش شده بود كه باعث شادي اطرافيان ميشد. هر كسي سعي ميكرد گوزش از اسانس گرانقيمت تري باشد تا بتواند بيشتر جلب توجه كند. تحقيقات ما نتيجه داد و اين دارو را مانند نمك و باقي ادويه جات درست كرديم كه در غذاها ريخته ميشد و همه ارزان استفاده ميكردند. بعد از چند ماه مردم چون ممكن بود بعداز مصرف گوزشان نيايد خواستار دارويي ديگر شدند كه تا ميتوانند بگوزند و من ان دارو را هم درست كردم كه باعث ميشد طرف مقابل هر وقت ميخواهد با قورت دادن نفسش بگوزد. درهاي موفقيت بود كه به روي من باز ميشد و حالا ميبينيد كه به چه مقام ومنزلتي رسيده ام. بله اين بود ماجراي موفقيت من

پ.ن: چیه نکنه فکر میکردین گوز جامده؟
منبع:بالاترین
جوک زشت افسانه جومونگ اراک فیلم جوک بد کلیپ جومونگ افسانه جومونگ فروش فیلم در اراک فقط برای دختر های اراکی مطالب طنز مطالب جالب و خواندنی گوز
تبت ، کشورهیه که زنهاش چند شوهره هستن، روی دامنه های سرد و سبز اورست زندگی میکنن و داستانشون اینه ...
تبت یک کشور کوهستانی و مردمش به کشورشون لقب ِ "بام دنیا" رو دادن چونکه در ارتفاعات 3تا 5 هزار متری قرار گرفته و دسترسی به بعضی روستاهاش غیر ممکنه ( کوهنوردی و خطر زالو)
کشوریه که بعد از کمونیست شدن چین، مورد حمله سرباران قرار گرفت و بیشتر کاهنان بودائی اون سرزمین رو بطرز وحشتناکی کشتن. یک پیشوای مذهبی داره ( ولی از اون مدل پیشواهاست که خیلی از مردم دنیا عاشقشن و واقعا سمبل صلح و انسانیته (البته شاید هنوز قدرت دستش نیفتاده وگرنه ..)) به اسم دلای لاما delaay lama که زمان نوجوانیش از تبت فرار کرد و به هندوستان پناهنده شد.
یک معبد بودائی تبتی
الان تعداد زیادی از تبتی ها در هندوستان زندگی میکنن و یه جور دولت برون مرزی تشکیل دادن. تبت هیچی نداره، جز یه جور قارچی که در دنیا کمیابه و خاصیت داروئی داره و چینی ها شدیدا دنبالشن...
ببخشید عکسهاا زیادی بزرگ شد
چطوری پول در میارن و چطوری دعا میکنن
و گاومیشهای مخصوصی داره که خیلی پشمالوئن و شیرهای پر چربی ای دارن، معادن فیروزه دارن که زیاد مرغوب نیست و مثله فیروزه مکزیک سبز رنگه. توو لندن اشیا تبتی خیلی خریدار داره چون کشور دست نخورده ایه و اشیا روزمره شون با دقت زیادی ساخته میشه و خیلی زینتیه من خودم تسبیح و جمجمه و اینجور چیزای تبتی دارم .
به این کاوها میگن یَک
مردم کشور بودائین ( مذهبی که در هند شکل گرفت و پیغمبرش بودا یک شاهزاده بود که بعدا ترک دنیا میکنه و ... نصف آسیا بودائیه).
ا
منظره از بیرون پنجره یکی از خونه ها !!!
>>> اینو دیگه باید بخونین <<<
در این کشور شاید بخاطر ارتفاع زیادش ( یعنی اگه بخوای اونجا بدوئی بعد از سه تا قدم نفس نفس میزنی) که باعث میشه فشار هوا کم باشه ، ( تیوری تخمی خودمه) تعداد زن از مرد کمتره . این باعث شده که در این هزاران سال روستائیان تبتی سنتی رو حفظ کنن که برای ما خیلی عجبیه.... اینکه زنها چند تا شوهر دارن البته شوهرها برادرهای یک خانواده هستن. یعنی زن نیمتونه دو مرد از دو خانواده جدا رو بگیره.
توو این تخت چی خبره؟
یکی از خونه های روستائی که این اتفاقات توش می افته
گوش کنین یعنی این گفتگو بین زن و شوهرهاشو بخونین که ببینین ، یعنی بخونین که جریان
چیه....
خونه های مجزا دارین؟
این آقاهه داره جواب میده
نه یه خونه داریم (خونه هاشون یک اتاق بزرگه و همه یه جا هستن) ولی دو طرف اتاق اصلی میخوابیم
بچه ها تون چی؟ معلومه که کی ماله کیه ؟
همه بچه ها یه مادر دارن و دو تا پدر.
من و برادرم با زنمون 12 تا فرزند داریم.اینجوری ثروت و زمینمون بین بچه ها پخش و پلا نمیشه و توو خونواده می مونه.
یه روز ا بمن روز عبد با برادرمه ولی برادر بزرگه حق انتخاب اول رو داره که تعیین کنه که چه روزی میخواد با همسرمون باشه.
گاهی شده که همسرمون نصفه شبی عقیده شو عوض کرده و تختها رو عوض کرده.
اگه سه تا برادر باشین چی ؟
دیگه هر کسی سه روز یه بار نوبتش میشه.
دخترها ی چند شوهر ه چی میگن
یکی از دخترها
جالبه که نظر خود دخترهای تبتی رو در اینباره بخونین ، دخترای جوونی که فکر کنم به زور 15 سالشونه.
دختر شماره 1
به احتمال زیاد من دو تا شوهر میگیرم، ولی این حق و دارم که با یه خونواده ازدواج کنم یا که با کسی ازدواچ کنم که عاشقشم.
دختر شماره 2
بستگی داره که پدر مادرم چی بخوان، اگه قرار بشه با دو تا برادر زندگی کنم ، میکنم
خوبی و بدیش چیه؟
دخترا جواب میدن
خوبیش اینه که اگه دو تا شوهر داشته باشی ، یکی خونه میمونه و از بچه ها نگهداری میکنه و ما میتونیم بریم هیزم بچینم، و اون یکی میتونه بره گله داری کنه.
بدیش اینه که اگه عشقی مابین یکی از ماها بوجود بیاد حسادت و جنگ و دعوا زندگی ور تلخ میکنه.
عکسها رو از سریال تلویزیون bbc برنامه Tribe برداشتم
bbc.co.uk/tribe
نفهمیدیم حالا نتیجه چیه ، حالا؟
چیزی که باعث شده در این نقطه از دنیا چند شوهری شکل بگیره ، تعلیمات بودائی هستش که همه نوع احساساتی که ما روزمره باهاش در کلنجاریم و در مذهبهای خاورمیانه ای حتی تصمیم گیرنده میشه ( قصاص نتیجه خشم و انتقام و چند زن گرفتن دیگه نتیچه مالکیت مرده ....) در این آیین زشت و مخربه ... مثله حسادت و شهوت و حتی عشق جسمی به کسی! بنابراین در یک رابطه زناشویی بیشتر نیاز به بقا مطرح میشه تا عشق جسمی که نتیجه اش حسادت و حس مالکیت و دلتنگی و اینجور چیزاست.
خدا رو شکر که زمان ناصرخسرو نیستیم و میتونیم پای کامپیوتر یا تلویزیون بریم به کشورهای دیگه و با افکارشون آشنا بشیم و در نیتجه اش به احساسات و رفتارهای خودمون تعادل بدیم.
خیلی نتیجه
بیاین برای یک روز هم که شده سعی کنیم بدون این نوع احساسات فکر کنیم (حسادت ، میل جنسی، تعلق ؛ مالکیت....) و زندگی روزمره و انجام بدیم.... البته من خودم فردا این کارو میکنم!
|
|
| «من پارسی هستم. از پارس مصر را گشودم. من فرمان کندن این کانال را دادهام از رودی که از مصر روان است به دریایی که از پارس آید پس این جوی کنده شد چنان که فرمان دادهام و ناوها آیند از مصر از این آبراه به پارس چنان که خواست من بود.» |
| دارنده دشتهای فراخ و اسبهای تیزرو که از سخن راستین آگاه است و پهلوانی است خوش اندام و نبرد آزما، دارای هزار گوش و هزار چشم و هزار چستی و چالاکی یاد شده، کسی است که جنگ و پیروزی با اوست، هرگز نمیخسبد، هرگز فریب نمیخورد، اگر کسی با او پیمان شکند خواه در شرق هندوستان باشد یا بر دهنه شط ارنگ، از ناوک او گریز ندارد، او نخستین ایزد معنوی است که پیش از طلوع خورشید فنا ناپذیر تیز اسب بر بالای کوه هرا بر میآید و از آن جایگاه بلند سراسر منزلگاههای آریایی را مینگرد. |
May they take away your 'dead washer'! (مرده شورتو ببرن!)
Ghosts of your stomach! (ارواح شکمت!)
Don't put a hat on my head! (سرم کلاه نگذار!)
Why are you selling me wet wood?? (چراهيزم تر بمن مي فروشي?)
Light up my homework! (تکليفم رو روشن کن!)
His donkey passed the bridge. (خرش از پل گذشت)
Cut tail! (دم بريده)
What kind of dirt shall I put on my head? (چه خاکي بر سرم بکنم?)
His head is playing with his tail! (سرش با دمش (..) بازي مي کنه!)
Pull your carpet out of the water! (گليمتو از آب بکش!)
Happiness has hit you under your stomach! (خوشي زده زير دلش!)
Punch you so hard that electricity will come out of your eyes! (چنان بزنم که برق از چشمت بپره!)
Snake Venom! (زهر مار !)
Disease! (مرض!)
Pain without a cure! (درد بي درمون!)
He thinks he has fallen out of an elephant's nose?! (فکر مي کنه از دماغ فيل افتاده?!)
Dog's mustache (سگ سبيل)
I'll take out your eyes! (چشتو در ميارم!)
Your step on my eye! (قدمت روي چشمم!)
May I be sacrificed for you! (قربونت برم!)
You have seen camel; you haven't seen. (شتر ديدي نديدي.)
Don't drop worms! (کرم نريز!)
He does long tongue!! (زبون درازي مي کنه!!)
Donkey into donkey!!! (خرتوخره!!!)
They are like an elephant and a tea cup! (مثل فيل و فنجون مي مونن)
Don't put watermelon under my arms! (هندونه زير بغلم نده!)
I'll make you one with the wall! با ديوار يکيت مي کنم)!)
I wanted to see who my nosey person is?! (ميخواست ببنم فضولم کيه?!)
Don't look at me left left!! (بهم چپ چپ نگاه نکن!!)
Took the water from my face! (Aabeh roomo bord!)
Painted us black! (مارو رو سياه کرد!)
The door to the pot is open, where is the integrity of the cat? (در ديزي بازه حياي گربه کجا رفته?)
You can't ride a camel bending, bending! (شتر سواري دلا دلا نمي شه!)
The blind read! (کور خونده!)
The dog was hitting, the cat was dancing! (سگ ميزدگربه مي رقصيد!)
You brought my life up to my lip! (جونم و بلبم رسوندي!)
My soul reached my lips! (جونم بلبم رسيد!)
Inside head eater!! (توسري خور!!)
It's hit my head! (زده به سرم!)
Blind cat! ('گربه کوره!)
My head whistled! (سرم سوت کشيد!)
My job is done. (کارم تمومه.)
Burnt father! (پدر سوخته!)
His mouth still smells like milk! (هنوز دهنش بوي شير ميده!)
I haven't said anything to her and she has grown a tongue! هيچه بهش نگفتم، زبون در آورده)!)
I hope your eyes go blind! (چشمت کور!)
I grabbed it out of his belly. (از دلش در آوردم.)
One is too little, two is sad, the third is sure. (يکي کمه دوتا غمه سومي خاطر جمعه.)
It was hitting and banging! (بزن بکوب بود!)
May your hand not hurt. (دستت دردنکنه.)
May your head not hurt. (سرت درد نکنه.)
Don't be tired! (خسته نباشي!)
I hope your mind goes up! (فهمت بره بالا!)
Choke!!! (خفه شو!!!)
Killed the cat by the honeymoon suite! (گربه رو دم حجله کشت!)
Not coming not coming, when coming, two two coming!! (نمياد نمياد وقتي مياد دوتا دوتا مياد!)
No daddy!!! (نه بابــــــا!!!)
Go daddy!!! (برو بابــــــــْآ !!!)
Let's hit and go! (بزن بريم!)
One pot tells the other pot your face is black?! (ديگ به ديگ ميگه روت سياه?!)
Make him a donkey! (خرش کن!)
Come short! (کوتاه بيا!)
Money is not the bear's grass!! (پول علف خرس نيست!!)
A hundred years to these years! (صد سال به اين سال ها!)
Your warm breath! (دمت گرم!)
Her stomach is happy. (دلش خوشه.)
My stomach is tight. (دلم تنگه.)
My stomach burned for her! (دلم براش سوخت!)
Stomach to stomach has a path! (دل به دل راه داره!)
Big bear! (خرس گنده!)
Stomach is not in his stomach!! (دل تو دلش نيست!)
It doesn't have math or books! (حساب کتاب نداره!)
I'll eat your liver! (جيگرتو بخورم!)
Sink your teeth into liver a little bit! (يک کمي دندون رو جيگر بذار!)
It's raining dogs here! (اينجا سگ سارونه!)
One gear! (يک دنده!)
Dirt on your head!! (خاک برسرت!!)
My stomach is making salt! (دلم شور مي زنه!)
I died from laughter. (از خنده مردم.)
It is from my God! (از خدامه!)
He was stuck between the earth and the sky.. (مونده بود بين زمين و آسمون.)
From each of her fingers a talent rains! (از هر انگشتش هنر ميباره!)
Make your hat the judge! (کلاهتو قاضي کن!)
I won't even give you a non-curing disease! (درد بي درمون هم بهت نميدم!)
A flower has no front or back! (گل پشت رو نداره!)
Without dad and mom! (بي پدر مادر!)
He put a finishing stone! (سنگ تمام گذاشت!)
His health is a ball! (حالش توپه!)
I know him like the palm of my hand. (مثل کفت دستم مي شناسمش.)
Have I smelled the palm of my hand?? (مگه کف دستموبو کردم??)
She hits one handed! (يک دستي مي زنه!)
Without back of work! (پشتکارنداره!)
Donkey head! (کله خر!)
Wind hitter. (باد بزن.)
Water puller. (آب کش.)
Hat lifter! (کلاه بردار!)
You are the darling of my stomach. (عزيز دلمي.)
She is very heavy and colourful! (خيلي سنگين رنگينه!)
Don't make yourself spoiled!! (خودتو لوس نکن!!)
Drink of life! (نوش جان!)
Unknowledgeable in salt!! (نمک نشناس!!)
Without salt! (بي نمک!)
With salt! (با نمک!)
Without steam! (بي بخار !)
Don't be narrow and orange!! (نازک نارنجي نباش!!)
You ate my head!! (سرمو خوردي!!)
Again the same soup and the same bowl!! (بازهم همان آش و همان کاسه!!)
Your eyes see beautiful! (چشمتون قشنگ مي بينه!)
May your eyes be bright! (چشمتون روشن!)
He took her tear out! (اشکشو در آوردي!)
Her colour has jumped away! (رنگش پريده!)
The patient stone. (سنگ صبور.)
Your place is very empty! (جات خيلي خاليه!)
One hand has no voice. (يک دست سدا نداره.)
I want the donkey and the dates. (هم خرو ميخواد هم خرمارو.)
My new sleeve, eat rice!! (آستين نو بخور پلو!!)
Her friendship is like the friendship of Auntie Bear! (دوستيش مثل دوستي خاله خرسه اس!)
She still has two and a half swallows left!!! (هنوز دوقورت و نيمش باقيه!!!)
Don't see how tiny the pepper is, break it and see how sharp it is! (فلفل نبين چه ريزه بشکن ببين چه تيزه!)
One crow, forty crows! (يک کلاغ چهل کلاغ!)
Hear and don't believe! (بشنو و باور نکن!)
Leave it alone, it's not male male, or female female! (ولش کن نه نر نره نه ماده ماده!)
If you're a crow, then I'm a baby crow! (اگه تو کلاغي من بچه کلاغم!)
The onion has been hanging out with the fruit!! (پياز هم خودشو قاطي ميوه ها کرده!!)
Which instrument of yours should I dance to?? (با کدوم سازت برقصم??)
May God never subtract you from brotherhood! (خدا از برادري کمت نکنه!)
My stomach became a kabob! (دلم کباب شد!)
Die for someone who will have a fever for you! (براي کسي بمير که برات بميره!)
Ouch life/soul!! (آخ جوووون!!)
My veins and roots came out!! (رگ و ريشه ام در اومد)دوستم، بلاگ كامنت فراموشت نشه

سبيل:
بعضي از مردان مانند هركول پوآرو با سيبيل خوش تيپ ميشوند. هيچ زني وجود ندارد كه با سبيل زيبا بنظر برسد.
اسامي مستعار:
اگر سارا، نازنين، عسل و رويا با هم بيرون بروند، همديگر را سارا، نازنين، عسل و رويا صدا خواهند زند. اگر بابك، سامان، آرش و مهرداد با هم بيرون بروند، همديگر را گودزيلا، بادام زميني، تانكر و لاك پشت صدا خواهند زد.
پرداخت صورتحساب ميز:
وقتي صورتحساب را مي آورند، با اينكه كلا 15هزار تومان شده، بابك، سامان، آرش و مهرداد هر كدام 10 هزار تومان روي ميز ميگذارند. وقتي دختران صورتحساب را دريافت ميكنند، ماشين حسابهاي جيبي خود را بيرون مي آورند.
پول:
يك مرد 2000 هزار تومان براي يك جنس 1000 توماني مورد نيازش مي پردازد. يك زن 1000 تومان براي يك جنس 2000 توماني كه نيازي به آن ندارد مي پردازد.
بگو مگوها:
حرف آخر را در جر و بحث ها زنان ميزنند. هر چيزي كه يك مرد بعد از آن بگويد، شروع يك بگو مگوي ديگر خواهد بود
آينده:
يـك زن تــا زمانيكه ازدواج نكرده نگران آينده است. يك مرد تا زمانيـكـه ازدواج نـــكرده هــــرگز نگران آينده نخواهد بود.
موفقيت:
يــك مرد موفق كسي است كه بيشتر از آنچه هـمــسرش خرج ميكند درآمد داشته باشد. يك زن موفق كسي است كه بتواند چنين مردي را پيدا كند.
ازدواج:
يك زن به اميد اينكه شوهرش تغيير كند با او ازدواج ميكند،ولي تغيير نميكند. يك مــرد به اين اميد با همسرش ازدواجميكند كه تغيير نكند، ولي تغيير ميكند.
روابط:
اول از همه، يك مرد يك رابطه را يك رابطه بحساب نمي آورد. وقتي رابطه اي تمام ميشود، زن شروع به گريه نموده و سفره دلش را براي دوستان دخترش ميگشايد و نيز شعري با عنوان "همه مردها نادانند" مي سرايد. سپس به ادامه زندگيش ميپردازد. مرد هنگام جدايي اندكي مشكلاتش بيشتر است. 6 ماه پس از جدايي ساعت 3 نيمه شب يك پنجشنبه، تلفن ميزند و ميگويد: "فقط ميخواستم بدوني كه زندگيمو از بين بردي، هيچوت نمي بخشمت، ازت متنفرم، تو يه ديوانه اي، ولي ميخوام بدوني باز هم يه فرصتي برامون باقي مونده." نام اين كار تماس تلفني "ازت متنفرم/عاشقتم" است كه 99 درصد مردان حداقل يك بار آنرا انجام ميدهند. برخي كلاسهاي مشاوره اي مخصوص مردان براي رها شدن از اين نياز تشكيل ميشود كه معمولا تاثيري در بر ندارند.
بلوغ:
زنان بسيار سريعتر از مردان بالغ ميشوند. اغلب دختران 17 ساله ميتوانند مانند يك انسان بالغ رفتار كنند. اغلب پسران 17 ساله هنوز در عالم كودكانه بسر برده و رفتارهاي ناپخته دارند. به همين دليل است كه اكثر دوستي هاي دوران دبيرستان به ندرت سرانجام پيدا ميكنند.
فيلم كمدي:
فرض كنيد چند زن و مرد در اتاقي نشته اند و ناگهان سريال نقطه چين شروع مي شود. مردها فورا هيجان زده شده و شروع به خنده و همهمه ميكنند، و حتي ممكن است اداي بامشاد را نيز درآورند. زنان چشمانشان را برگردانده و با گله و شكايت منتظر تمام شدنش ميشوند.
دست خط:
مردها زياد به دكوراسيون دست خطشان اهميت نميدهند. آنها از روش "خرچنگ غورباقه" استفاده ميكنند. زنان از قلم هاي خوشبو و رنگارنگ استفاده كرده و به "ي" ها و "ن" ها قوس زيبايي ميدهند. خواندن متني كه توسط يك زن نوشته شده، رنجي شاهانه است. حتي وقتي مي خواهد تركتان كند، در انتهاي يادداشت يك شكلك در انتها آن ميكشد.
حمام:
يك مرد حداكثر 6 قلم جنس در حمام خود دارد - مسواك، خمير دندان، خمير اصلاح، خود تراش، يك قالب صابون و يك حوله. در حمام متعلق به يك زن معمولي بطور متوسط 437 قلم جنس وجود دارد. يك مرد قادر نخواهد بود اغلب اين اقلام را شناسايي كند.
خواروبار:
يك زن ليستي از جنسهاي مورد نيازش را تهيه نموده و براي خريدن آنها به فروشگاه ميرود. يك مرد آنقدر صبر ميكند تا محتويات يخچال ته بكشد و سيب زميني ها جوانه بزنند. آنگاه بسراغ خريد ميرود. او هر چيزي را كه خوب بنظر برسر مي خرد.
بيرون رفتن:
وقتي مردي ميگويد كه براي بيرون رفتن حاضر است، يعني براي بيرون رفتن حاضر است. وقتي زني ميگويد كه براي بيرون رفتن حاضر است، يعني 4 ساعت بعد وقتي آرايشش تمام شد، آماده خواهد بود.
گربه:
زنان عاشق گربه هستند. مردان ميگويند گربه ها را دوست دارند، اما در نبود زنان با لگد آنها را به بيرون پرتاب ميكنند.
آينه:
مردها خودبين و مغرور هستند، آنها خودشان را در آينه چك ميكنند. زنان بامزه اند، آنها تصوير خود را در هر سطح صيقلي بازديد ميكنند -- آينه، قاشق، پنجره هاي فروشگاه، برشته كننده ها، سر طاس آقاي زلفيان...
تلفن:
مردان تلفن را به عنوان يك وسيله ارتباطي براي ارسال پيامهاي كوتاه و ضروري به ديگران در نظر ميگيرند. يك زن و دوستش مي توانند به مدت دو هفته با هم باشند و بعد از جدا شدن و رسيدن به خانه، تلفن را برداشته و به مدت سه ساعت ديگر با هم شروع به صحبت كنند.
آدرس يابي:
وقتي يك زن در حال رانندگي احساس ميكند كه راه را گم كرده، كنار يك فروشگاه توقف كرده و از كسي كه وارد است آدرس صحيح را ميپرسد. مردان اين را به نشانه ضعف ميدانند. آنها هرگز براي پرسيدن آدرس نمي ايستند و به مدت دو ساعت به دور خودشان ميچرخند و چيزهايي شبيه اين ميگويند: "فكر كنم يه راه بهتر پيدا كردم،" و "ميدونم كه بايد همين نزديكي باشه، اون مغازه طلا فروشي رو ميشناسم."
پذيرش اشتباه:
زنان بعضي اوقات قبول ميكنند كه اشتباه كردند. آخرين مردي كه اشتباهش را پذيرفته 25 قرن پيش از دنيا رفته است.
فرزند:
يك زن همه چيز را در مورد فرزندش مي داند: قرارهاي دكتر، مسابقات فوتبال، دوستان نزديك و صميمي، قرارهاي رمانتيك، غذاهاي مورد علاقه، اسرار، آرزوها و روياها. يك مرد بطور سربسته و مبهم فقط ميداند برخي افراد كم سن و سال هم در خانه زندگي ميكنند.
لباس شيك پوشيدن:
يك زن براي رفتن به خريد، آب دادن به گلهاي باغچه، بيرون گذاشتن سطل زباله و گرفتن بسته پستي لباس شيك مي پوشد. يك مرد فقط هنگام رفتن به عروسي و يا مراسم ترحيم لباس رسمي برتن ميكند.
شستن لباسها:
زنان هر چند روز يك بار لباسهايشان را ميشويند. مردها تك تك لباس هاي موجود در كمد، حتي روپوش و اونيفرم جراحي هشت سال پيش خود را مي پوشند و هنگاميكه لباس تميزي باقي نماند، يك لباس كثيف بر تن نموده و كوه ايجاد شده از لباسهاي چرك خود را با آژانس به خشك شويي منتقل ميكنند.
عروسي:
هنگام ياد كردن از عروسي ها، زنان در مورد "مراسم جشن" صحبت ميكنند، مردان درباره "ميهماني هاي دوران مجردي."
اسباب بازي:
دختران كوچك عاشق عروسك بازي هستند و وقتي به سن 11 يا 12 سالگي ميرسند علاقه شان را از دست ميدهند. مردان هيچگاه از فكر اسباب بازي رها نميشوند. با بالا رفتن سن آنها اسباب بازي هايشان نيز گران قيمت تر و پيچيده تر ميشوند. نمونه هاي از اسباب بازيهاي مردان: تلويزيون هاي مينياتوري و كوچك، تلفنهاي اتومبيل، مخلوط كن و آب ميوه گيري، اكولايزرهاي گرافيكي، آدم آهني هاي كنترلي، گيمهاي ويدئويي، هر چيزي كه روشن و خاموش شده، سر و صدا كند و حداقل براي كار كردن به شش باتري نياز داشته باشد.
گل و گياه:
يك زن از شوهرش ميخواهد وقتي مسافرت است به گل ها آب دهد. مرد به گلها آب ميدهد. زن پنج روز بعد به خانه اي پر از گلها و گياهان پژمرده برميگردد. كسي نميداند چرا اين اتفاق افتاده است

خودروی مخصوص حمل و نقل پورنگ در سفر لندن

تمام پوسترهای تبلیغاتی جایش را به عکسهای پورنگ داده بود

بیلبوردها در تصرف عکس پورنگ در آمده بود

مردم خودجوش عکسهای او را به در و دیوار می زدند

مجلات عکس اختصاصی روی جلد را به پورنگ اختصاص داده بودند

ساختمان های بزرگ بخش تبلیغاتی خود را به پورنگ اختصاص داده بودند

مغازه داران بی شماری حتی روسی های مقیم لندن نیز عکس و پوستر پورنگ را به هر چیز دیگری ترجیح دادند

موزه ها و گالری های عکس هم در این میان بیکار ننشستند
مغازه داران بی شماری عکس و پوستر پورنگ را به هر چیز دیگری ترجیح دادند

البته چند بیلبورد هم از حمله مهاجمان در امان نماند

نمایشگاه هنری با عکسهای این هنرمند برای کودکان برگزار گردید

تابلوهای پورنگ در سطح شهر واقعا تابلو !! بود

عکسهای پورنگ حتی جایگزین از من بپرس شهر لندن شد !!!

نمایشگاههای مد و لباس هم از غافله پورنگ عقب نماند

گالری های عکس داشتن عکس پورنگ را جزو مباهات می دانستند

در این میان دیوید بکهام هم جوگیر شد و عکس عمو پورنگ را روی بدنش خالکوبی کرد

چند مدل تبلیغات کرکره ای هم به سبک ایران برای پورنگ راه افتاد

تبلیغات پورنگ حتی به ورزشگاه ها هم رسید

پاریس هیلتون دختر مالک هتل هیلتون تهران مبلغ سی دی آهنگهای او بود که به سرعت در لندن تکثیر و به فروش رسید

عصر پاییزی بارانی لندن با بیلبوردهای پورنگ به یادماندنی شد

ساختمانهای نوساز هم از پسترهای تبلیغاتی پورنگ بهره مند شدند

مردم لندن با دیدن پوسترهای پورنگ متعجب شده بودند

گربه های پرشین لندنی نیز به پورنگ افتخار می کردند

نقاشان لندندی به طور افتخاری تصاویر پورنگ را با ایربراش نقاشی می کردند

پورنگ خود نیز از این همه ابراز علاقه مردم لندن انگشت به دهان مانده بود

مردم لندن حتی در ایستگاه های مترو نیز از تصاویر پورنگ در امان نبودند

نقاشی های خیابانی پورنگ هم حال و هوای خاصی داشت

پورنگ در مدل های پرتره نیز حرف نخست را می زد

گالری های کلاس بالای اروپایی هم در تصرف عکسهای پورنگ بود

مردم در کافی شاپ ها و رستورانها هم با عکس های پورنگ مواجه می شدند
تمام عکس ها با فتوشاپ درست شده اْسکول شدی عزیزم!
دختری با ظاهری ساده از خیابان آفریقا (جردن) تهران می گذشت که پسری در پیاده رو به او گفت: «چطوری سبیلو ؟»
دختر خونسرد، تبسمی کرد و جواب داد: « وقتی تو ابرو بر می داری ، مو رنگ می کنی و گوشواره میندازی، من سبیل می ذارم تا جامعه ، احساس کمبود مرد نداشته باشه.

عشق فعلآ تعطیل !
تو زندگیم عشق زیاد داشتم ولی همشون تو زرد بودن . کسایی که فکر نمیکردم توشون زرد باشه!
کلآ به این نتیجه رسیدم که همه تو زرد هستن.الان دارم از زندگی لذت میبرم و دنبال یکی میگردم که توش زرد نباشه!

كاندوم يكي از روشهاي موثري است كه به نحو مناسبي باعث
پيشگيري از بيماريهاي مقاربتي , همينطور جلوگيري از حاملگي ميگردد.
معمولا جنس اكثر كاندومها لاتكس است كه جنس ارجح و مرغوب ميباشد
با اينحال در بازار انواع ديگري هم وجود دارد كه بهتر است
مصرف كنندگان نسبت به اين مسئله هوشياري لازم را داشته باشند..
به اين دليل كه هم نازكتر و هم مقاومتر و هم احتمال سرايت بيماري و ويروس در آنها كمتر است.
البته گاهي بعضي خانم ها نسبت به كاندومهاي لاتكس دار حساسيت دارند
كه در اين حالت بهتر است از انواع بدون لاتكس استفاده شود.
از نظر اينكه از چه اندازه اي استفاده شود معمولا همه از انواع متوسط و معمولي استفاده ميكنند
ولي اين مسئله در كشورهاي ديگر به دليل فرهنگ بالاي مصرف تفاوت ميكند
ومصرف كنندگان ترجيح ميدهند از اندازه هاي متناسبتري استفاده كنند.
اغلب كاندومها به طور معطر عرضه ميشود بطوري كه در غير اينصورت باعث دلزدگي مصرف كنندگان ميگردد..
البته منظور از دلزدگي اين هست كه چون بعضي از زوجين تمايل به س.ك.س دهاني دارند
ممكن است بوي نامطبوع كاندوم اثر نامطلوبي در مراحل انها داشته باشد...
يكي از نكات در نگهداري كاندوم اين هست كه
سعي كنيد كاندوم را هميشه در يك جاي مشخص و معين و درضمن قابل دسترس نگهداري كنيد.
همچنين كاندوم را بايد در محلي دور از حرارت، فشار، نور آفتاب و رطوبت دائمي نگهداري كرد
چرا كه در غير اينصورت نميتوان به آن اطمينان كرد مثلا
كيف پول جيبي شما كه هر روز متحمل فشار است جاي مناسبي براي نگهداري كاندوم نيست.
يكي از مزاياي مهم كاندوم جلوگيري از حاملگي است
با اينحال علاوه بر پيشگيري از حاملگي، از بيماريهاي مقاربتي نيز پيشگيري ميكند
و با كاهش خطر انتقال بيماريهاي مقاربتي از نازايي و خطر ابتلا به بيماري سرطان دهانه رحم را نيز در خانمها كاهش ميدهد.
گاهي به مواردي برخورد ميكنيم كه خانمها به مني شوهرشان حساسيت دارند,
در صورت حساسيت خانمها به مني شوهر استفاده از كاندوم مفيد ميباشد.
استفاده از آن در مرداني كه انزال زودرس دارند مفيد بوده است و سبب تاخير انزال و در نتيجه حفظ غرور ميشود.
استفاده از كاندوم روشي ارزان بوده و استفاده شخصي از آن نيز راحت ميباشد و احتياج به راهنمايي زيادي ندارد.
بعلاوه هرگاه لازم باشد ميتوان همراه ساير روشهاي ديگر جلوگيري، استفاده كرد، مانند چند ماه اول وازكتومي.
بعد از قطع مصرف آن نيز ميتوان حاملگي را ايجاد نمود و بدين ترتيب فاصله دخواه سني را بين فرزندان ايجاد نمود.
هر كاندوم براي يكبار مصرف است و قبل از مصرف لازم است به تاريخ انقضاي آن توجه نمود
و اگر از تاريخ آن گذشته است، از مصرف آن جدا خودداري كرد.
براي نرم كردن و لغزنده كردن كاندوم ميتوان از ژلهاي مخصوص اينكار و ليزكنندهها (لوبريكيشنها)
كه مواد اصلي آنها آب ميباشد استفاده نمود و از چرب كردن كاندوم جدا خودداري كرد
كه هر نوع چربي (وازلين، روغن و ...) باعث خرابي كاندوم ميشود.
اين نوع ژلها را ميتوان از داروخانهها تهيه كرد.
تماس كاندوم با اشياء برنده هنگام استفاده از آن مثل ناخن بلند و انگشتر ممكن است باعث پارگي كاندوم شود
استفاده از كاندوم با توجه به ارزان بودن و استفاده آسان آن در مقابل ابتلا به انواع بيماريهاي مقاربتي
و ايدز كه به صورت مختصر درباره آنها توضيح داده خواهد شد، امري عقلاني است،
چرا كه ابتلا به آنها هزينههاي درماني سنگين و خلاهاي رواني بسياري را پيآمد خواهد داشت.
گاهي به علت رنگي بودن كاندوم چنين به نظر ميرسد كه ضخامت آن بيشتر يا كمتر از حد معمول است
در حاليكه رنگ تند كاندوم چنين تصوري را ميدهد.
به علت پايين بودن فرهنگ مصرف و كم بودن اطلاعات،
گاهي افراد اظهار ميكنند كه مصرف كاندوم باعث پايين آمدن لذت ميشود
كه اين فقط وهم و تفكر غلط است ومصرف كاندوم هيچ تاثيري در اين پديده ندارد.
چنانچه در هنگام نزديكي متوجه پارگي يا سوراخ در كاندوم شديد و يا نزديكي مشكوك به حاملگي ناخواسته داشتهايد
با استفاده از قرصهاي پيشگيري از بارداري به روش زير ميتوان از وقوع يك حاملگي ناخواسته جلوگيري كرد:
بلافاصله (حداكثر تا 72 ساعت) پس از نزديكي مشكوك به حاملگي ناخواسته
2عدد قرص پيشگيري از بارداري از نوع اچ.دي (سفيد رنگ) را همزمان با هم
و 12 ساعت بعد 2عدد ديگر از همين قرص ميل شود. (جمعا 4 قرص اچ.دي)
چانچه قرص اچ.دي در دسترس نبود ميتوانيد بلا فاصله 4 قرص ال.دي (كرم رنگ) را با هم
و 12 ساعت بعد 4 قرص ديگر از همين قرص ميل شود. (جمعا 8 عدد قرص ال.دي)
بخاطر داشته باشيد كه هرچه خوردن قرصها را سريعتر شروع نماييد
امكان موفقيت اين روش براي پيشگيري از حاملگي ناخواسته بيشتر است.
گرچه اين روش در اكثر موارد از بارداري ناخواسته جلوگيري ميكند، ولي تاثير آن صد در صد نيست
و استفاده از اين روش مختص موارد اورژانس و اضطراري ميباشد
و نبايد بعنوان يك روش پيشگيري مستمر مورد استفاده قرار گيرد.
چه كاندومي مصرف كنيم؟
حتما ميبايست از كاندومهاي شناخته شده و تست شده مصرف كرد
چرا كه سوراخهاي كاندوم ممكن است به اندازهاي ريز باشد كه
فقط دستگاههاي الكترونيكي بتواند آن را تشخيص دهد
ولي اسپرم و ويروس ميتوانند از آن عبور كنند و چشم معمولي قادر به ديدن آن نباشد،
لذا حتما و هميشه از كاندومهايي كه صد در صد تست الكترونيكي شده مصرف كنيد
و در خريد آن به مارك كاندوم توجه كنيد كه حتما از ماركهاي معتبر باشد
چرا كه اخيراً برخي از كشورها اقدام به توليد كاندومهايي با مارك و حتي
شكل بسيار مشابه به ماركهاي معروف كردهاند كه كيفيت اصلي آن را ندارد و تست نشده هستند.
همچنين كاندومهايي با عكسهاي س.ك.سي وجود دارد كه اكثراً كيفيت جالبي ندارند و بصورت غير اتوماتيك بستهبندي ميشوند
و يا اگر هم وارداتي باشند بصورت قاچاق وارد ميشوند و اين گونه واردات ايجاب ميكند كه
كاندوم به صورت فئله و تحت فشار و فاقد شرايط مطلوب وارد شودكه اين امر خود از كيفيت آن ميكاهد.
ذكر اين نكته حائز اهميت است كه هيچوقت عكس روي كاندوم (بطور كلي هر كالايي) بيانگر كيفيت آن نيست.
روش مصرف كاندوم ,كاندوم را بايد قبل از نزديكي و در حالت نعوذ روي آلت كشيد بطوريكه آنرا كاملا بپوشاند
زيرا ترشحات مرد قبل از انزال نيز اسپرم وجود دارد.
هنگام استفاده ميبايست فضاي خالي كوچكي كه در انتهاي كاندوم وجود دارد و مايع مني در آن جمع ميشود را خالي كرد.
يعني برآمدگي ابتداي كاندوم كه يك فضاي خالي و محل جمع شدن مايع مني هست را
توسط دو انگشت شصت و ميانه گرفت، بطوريكه از هوا خالي شود. بعد با دست ديگر آنرا نصب نمود
زيرا در غير اينصورت هواي جمع شده در فضاي خالي مذكور، در حين دخول باعث پاره شدن كاندوم ميشود.
نبايد براي مصرف، كاندوم را هنگاميكه از بسته باز ميكنيم از حالت حلقوي درآوريم سپس آنر را نصب كنيم
زيرا در اينصورت ديگر كاربرد ندارد و پس از نصب گشاد ميشود و لق ميزند.
مصرف كاندوم مانند وقتي است كه جوراب را حلقه ميكنيد و بعد نوك پا را در آن ميگذاريد
و با لغزاندن و باز و كردن حلقه جوراب، آن را روي پاي خود ميكشيد.
مصرف كاندوم هم تقريبا چنين حالتي دارد.
گاهي درحين نصب كاندوم، متوجه ميشويد كاندوم نصب نميشود و هر چه آن را به پايين ميغلطانيد فايدهاي ندارد.
در اين مورد شما كاندوم را بر عكس گذاشتهايد، پس لازم است قبل از نصب (بدون باز كردن)
يك فوت داخل كاندوم بكنيد (مثل بادكنكي كه فوت ميكنيد) باز ميشود و ميتوانيد جهت صحيح آن را تشخيص دهيد.
بعد از انزال لازم است كه كاندوم را درآوريد و سر آن را تا بزنيد
و سپس در يك دستمال كاغذي و بعد در سطل آشغال بندازيد.
از انداختن كاندوم درتوالت و دستشويي خودداري كنيد
زيرا كاندوم غير قابل حل شدن در هر مادهاي است
و بهترين راه انداختن آن در كيسه زباله است
http://irapic.com/uploads/1212201543.jpg
http://i25.tinypic.com/34htik6.jpg
این تو جشنواره ترشی گیرون به عنوان عکس برتر انتخاب شد و جایزه ویژه که یک خواستگار کچل بود بهش تعلق گرفت
الان میرم تو چت روم یه شوهر خوب پیدا میکنم.

سر جلسه خواستگاري... بعد از نيم ساعت سکوت!
مادر داماد: ببخشين، کبريت دارين؟
خانواده عروس: کبريت؟! کبريت براي چي؟!
مادر داماد: والا پسرم مي خواست سيگار بکشه...
خانواده عروس: پس داماد سيگاريه...؟!
مادر داماد: سيگاري که نه... والا مشروب خورده، بعد از مشروب سيگار ميچسبه...
خانواده عروس: پس الکلي هم هست...؟!
مادر داماد: الکلي که نه... والا قمار بازي کرد، باخت! ما هم مشروب داديم بهش که يادش بره...
خانواده عروس: پس قمارم بازي ميکنه...؟!
مادر داماد: آره... دوستاش توي زندان بهش ياد دادن...
خانواده عروس: پس زندانم بوده...؟!
مادر داماد: زندان که نه... والا معتاد بوده، گرفتنش يه کمي بازداشتش کردن...
خانواده عروس: پس معتادم بوده...؟!
مادر داماد: آره... معتاد بود، بعد زنش لوش داد...
خانواده عروس: زنش؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!
نتيجه: هميشه موقع خواستگاري رفتن کبريت همراهتون داشته باشين
ريزاحمد پيش خود فكر كرد: ياپيغمبر! الان قطار ميآيد و همهي مسافرها خاكشير ميشوند و آبرويمان پيش بينالملل و سرخه صليب ميرود. اتفاقاً قطار آن شب قطار اصلاحآلات و بارش پر از ماشين اصلاح بود كه براي زدن پشم و پيله به كار ميرفت.
ريزاحمد كه ديد كوه ريزش كرده به ذن فرو رفت و پس از دقايقي رفتن به عوالم روحاني و مديتيشن ايكيوساني، فكر بكر و منطقي خوبي به كلهاش رسيد و تصميم گرفت براي اين كه قطار به سنگها نخورد و از خط خارج نشود خودش قبلاً آن را منفجر كند! اين كه چطور اين فكر بكر به مخ احمدك ما رسيد به شما مربوط نيست، درستان را بخوانيد.
بله ريزاحمد با اين فكر چند ديناميت از جيبش در آورد و آن را به ريل قطار بست. همين كه قطار نزديك شد ريزاحمد ديناميتها را روشن كرد. (البته براي دماغسوخته كردن مستندسازان فضول او به دليل بارندگي به جاي كبريت از فندك المنتي استفاده كرد). بعد از چند ثانيه ديناميتها گرومپي منفجر شدند و قطار با صداي وحشتانگيزناكي از ريل خارج شد و سر و كلهي مسافران و لوكوموتيوران را هم شكست و پدر صاحب بچهي همهشان را درآورد. لوكوموتيوران زخمي و عصباني از قطار چپ شده خودش را كشيد بيرون و به قصد كشت دنبال ريزاحمد گذاشت. ريزاحمد بيگناه و معصوم هم كه ديد هوا پس است پا گذاشت به فرار و حالا ندو كي بدو. لوكوموتيوران هم پشت سرش با مشتهاي گره كرده و فحشهاي هجده سال به بالا و كمر به پايين همچنان ميدويد تا رسيدند به نقطه و محل ريزش كوه. و آنجا بود كه لوكوموتيوران خشكش زد.
لوكوموتيوران كه ديد كوه ريزش كرده و فهميد ريز احمد چه فداكاري بزرگي كرده اشك در چشمهايش جمع شد. ريزاحمد را بغل كرد و هاي هاي شروع كرد به گريستن. بقيه مسافران و خبرنگاران بينالمللي و روساي ايستگاههاي قطار هم با فهميدن حادثه به محل آمده دور آنها جمع شدند و صحنهي ملودرام هنديناك و باليوودآسايي به وجود آمده بود كه اشك از مشك قورباغه در ميآورد. عكاسان كليك كليك عكس ميگرفتند و بقيه در دستمالشان فين ميكردند و توليد آب دماغ در آن سال از همين جا فراوان شد.
به زودي عكس ريزاحمد را به عنوان دهقان فداكار در تمام كتابهاي دبستاني و دانشگاهي و روي جلد مجله تايم زدند و تفاسير متعددي از روش فداكارانه ريزاحمد و ذكاوت او در دنيا انجام شد. حادثهي آن شب فراموش ناشدني به عنوان درس عبرت و الگويي براي فرزندان خاك عالم شد.
هنوز كنار ريلها، قطار از خط خارج شدهي زنگزدهاي وجود دارد كه به عنوان يادبود عكس ريزاحمد فداكار را در حالي كه نيشاش تا بناگوش باز است روي آن زدهاند و زير آن نوشته: ما اينيم
2.مدل نازنازی:این مدل کارو زندگیشون با دوستا بیرون رفتن و تلفن و چته و تا 50 سالگی تو اتاقشون عروسک نگه میدارن فعالیتهاشونم شامل خریدن هر چیز مد روزو به باد دادن پولای باباجون هست.
3.مدل اجتماعی:این عده بیشتر شامل دخترای فمینیستیه که عاشق شرکت تو فعالیتهای اجتماعین ولی وسط همون کارها هم تا یکم کار جدی بشه دادشون در میاد که بابا ما خانومیم این قدر کار سخت بهمون ندین!
4.مدل مرد ذلیل:این مدل که در حال انقراضن عاشق شوهر کردن و بشور بسابن
(به علت کمیاب بودن این مدل نتونستم اطلاعات بیشتری در موردشون پیداکنم).
5.مدل مامانم اینا:این مدل دخترای محبوب مادراشونن و همه کاراشونو با نظر مادرشون انجام میدن خیلیاشونو میشه تو گروه خرخونا که تو پایین توضیح دادم هم پیدا کرد.
6.مدل ضد پسر:این مدل یه جورایی همکارمنن همه فکر و ذکرشون اینه که یه پسرو ضایع کنن و تا یک سال این اتفاق خجسته رو واسه دوست و آشنا تعریف کنن
7.مدل خرخون:این مدل تو زندگی فقط یه کار بلدن اونم درس خوندنه تو بحرشونم که بری میبینی از دیپلم خیاطی بگیر تا گواهینامه زیر دریایی رو گرفتن .ولی پای عمل که برسن هیچی بلد نیسن
8.مدل روشنفکر:این مدل عقل کل هستن و عشق شرکت تو کلاسهای مختلفن از یوگا بگیر تامدیتیشن و ...
9.مدل سرگردون:خانومای عزیزی که این مطلبو خوندین و جزو هیچکدوم نبودین/شما شامل ترکیب هچل هفتی از مدلای بالا هستین که به مدل سرگردون معروفه!
۱- هر دو تاشون فکر می کنن جامعه در کشون نمی کنه .
۲- به دوتاشون اگر رو بدی سوارت میشن.
۳- هر دوتاشون با والدینشون دعوا و درگیری دارند.
۴- هر دوشون می تونن ۲۰۰۰۰۰ تومان رو در ۲ ساعت خرج کنند.
۵-مهمترین ویژگی هر دوتاشون تغییر شخصیتشونه.
۶-دو تاشون در ظاهر دشمن خونی جنس مخالف هستند اما در باطن دلشون واسه جنس مخالف غش و ضعف میره.
۷-دو تاشون از دروغ متنفرن اما هیچ وقت حرف راست نمی زنند!
۸-دو تاشون تا سن ۲۰ سالگی ۳ بار عاشق میشن و در عشق شکست می خورند! از ۲۰ به بعد هم تو رویا سیر میکنن و تو ۴۰ سالگی که از رویا بیرون می آیند می بینن اطرافشون ۵-۶ تا بچه و بدبختی و بی پولی و ... هستش واسه همین این دفعه میرن تو کما و سکته میزنند!!!
۹-وقتی با یه پسر یا دختر ایرونی قرار میزاری باید ۲ ساعت دیرتر به محل قرار بری تا علف زیر پات جوانه نزنه!
منبع : http://armincartoon.blogfa.com/
ماشین باز اراک فروش فیلم در اراک فیلم های روز هالیوود اراک فیلم دختر مسیج
ارسال پيام از طريق موبايل به يك كاربر Yahoo Messenger :
1-در قسمت تنظيمات sms وارد بخش Service Center بشين و يک مرکز جديد با شماره 9891100510+ بسازين و فعالش کنيد .
-
2-متن زير را در بخش پيغـام گوشی موبايل خود تايپ نماييد:
-
YM Yahoo messenger id Message Body
-
توضيح : در اين متن بجای Yahoo messenger id بايد id ياهو طرف مقابل رو بنويسين و به جای Message body هم متن پيامی که ميخواين ارسال بشه.
-
3-شمـاره تلفن 711 را به عنوان گيرنده وارد كنيد:
توجه کنيد که شماره دقيقا 711 هست و احتياجی 0912 يا 021 نداره
-
مثال:
YM CCWMAGAZINE Hello
-
عبارت بالا، پيام Hello را (به همراه شماره موبايل فرستنده) به كاربر CCWMAGAZINE در ياهومسنجر ارسال میكند.
![[Image]](http://www.aftabnews.ir/images/docs/n00077083-r-b-002.jpg)
فکر نمی کنم حداقل تا 10 سال دیگر چنین بودجه ای به سوژه حضرت یوسف اختصاص پیدا کند که بتواند یک الگو از جنس خودمان برای ما درست کند. خوش به حال کسانی که به نان و نوایی رسیدند. اما باز حیف که این سوژه هم از دست رفت. من که نمیتوانم از یک قدیس الگو بگیرم.
